نگرانی و خستگی
از وقتی که یادم هست زندگی من با این دو کلمه گره خورده.
مثل دوتا تومور سرطانی که تک تک احساسات و رفتار های زندگیم رو تحت الشعاع خودشون قرار میدن.
الان هم نگرانم هم خسته.
خسته از تلاش برای اینکه شبیه یک دوست خوب باشم و نگرانی از اینکه مبادا دوستی نداشته باشم.
خسته از خوندن کتاب های که کلماتش برام غریبه ان و نگرانی بابت اینکه چرا اینطوره.
خسته از تلاش برای ساختن خودم و نگرانی از بابت انزوا و تنهایی.
خسته از تلاش برای رفع نگرانی بابت اینکه شاید روزی فراموش بشم.
ولی الان...
نه میخوام حرف بزنم
نه بخونم
نه بنویسم
نه بشنوم
نه چیز دیگه ای.
دلم میخواد برم زیر پتوی آبی رنگم. زانوهام رو بچس
برچسب: خسته,نگران,
نویسنده: نرگس زارعیپور
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 10:48